
باید ب این سوال نگاه کرد و برای بشریت زار زار گریست.برای یک دانشجوی ترم یکی خود را بر لبه پرتگاه فیزیک میبیند دعا کنید لطفا ...
ادامه مطلب
با این یک دیالوگ فیلم بادیگارد باید نشست و زار زار گریه کرد! ...
ادامه مطلب
بادصبا شروع میکند به اذان گفتن. طبق معمول خودم ککم از صدایش نمیگزد. تخت طبقه پایین با دو سه لگد به زیر تخت میفهماند ک صدای اذان از خواب بیدارش کرده و من هرچه زودتر باید خاموشش کنم. بیدار میشوم با احتیاط پایین می ایم تا در اتاق را باز میکنم یک هوای خوش بویی میدود توی صورتم باورم نمیشود. میگویم شاید اتفاقی است وقتی به سنت روشویی های طبقه مان میرسم، چشمم به پنجره ای بزرگ توی راهرو میخورد. همینطور رایحه خنک بیشتر ریه هایم را پر میکند تا اینکه به پنجره میرسم. خدای من باورم نمیشود! از طبقه چهارم هم مع...
ادامه مطلب
یک عالمه حساب و کتاب توی سررسید روی هم تلنبار شده بود و نمیشد که نزدیکش شد!بسکه همه چیز قاطی پاتی شده بود معلوم نبود کی به کیستهمت کردیم و افتادیم به جانش.مثل یک مسیله ی چاق و چله و عرق دراور اعداد مختلط!کار رسیده بود به یک گره کور!یکی از حساب هارا نمیشد هیچطوری درستش کرد.فقط یک راه به ذهنم رسید.در یخچال را باز کردم و دوغی را که وقتی سید شهرستان بود خریده بودیم را دراوردم و گرفتم جلوی روی سید و گفتم یک لیوان بخور!همین.تمام شد حساب و کتابمان!...
ادامه مطلب
+"شب اول خوابگاه" و ما ادراک ما "شب اول خوابگاه" !...
ادامه مطلب