جهادی نوشت 2

خرید بک لینک
بچه ها کم کم ساکت میشوند و شور و شوقمان فروکش میکند.کم کم سر و صدا ها خاموش میشود و یکی یکی به دامن خواب میرویم و راننده ای می ماند که باید تا صبح براند!

حوالی ساعت سه است که یکهو از خواب میپرم.روی دوتا صندلی ولو شده بودم.به زور خودم را بالا میکشم و یکهو نفس حبس میشود در سینه و تنها چیزی که به زبانم می اید این است: یا صاحب زمان!


توی مسیر هیچ چیز معلوم نیست.هیچ چیزِ هیچ چیز الا مه!
مه غلیظ کل جاده را پوشانده و راننده هم با سرعت دارد توی مه ها حرکت میکند و من هر لحظه انتظار دارم یکهو زیر پای اتوبوس خالی شود و ...
رانند مصرانه روی پدال گاز فشار میدهد و مه را میشکافد.بعد از یک ربع بغل دستی هایم را میبینم که با چه ارامشی خوابیده اند میبینم که دلشوره های من دردی را دوا نمیکند و من هم میخوابم!



صبح برای نماز بیدار میشویم.هنوز که هنوز در راهیم و خبری از بیرجند نیست!
با هم شوخی میکنیم توی مسیر مسجد وضو و بعدش هم نماز.یکهو حاج اقای کلاه سیاه کاروانمان نمیدانم بد خوابیده بوده و یا اینکه بلایی سرش امده مسیول ما را میکشد کنار و دعوا میکند و این دعوا را فقط من میشنوم.داد و غال میکند که این بچه ها دارند گناه میکنند.نباید مسخره بازی در بیاورند!برای تک تک لحظاتشان پول بیت المال خرج شده!
بیخیال میروم سمتش توی چشم هایش ذل میزنم و میگویم حاج اقا تقبلل الله!...گر میگیرد!

متاسفانه در این اردو از این برادر عزیزمان چه بسیار دو به هم زنی ها و فتنه برانگیختن و اختلال در کار اردو دیدیم!


بیرجند را دور میزنیم تا به منطقه ای به نام قهستان برسیم.روستای هدف ما یکی از روستاهای شهر قهستان است.منتها هر چه میرویم نمیدانم چرا نمیرسیم!

بعد از بیست و یک ساعت تمام بالاخره میرسیم به روستای نوقند.اتوبوسی که راننده ی بداخلاق داشت و الویه ها را خورده بود دو ساعت زودتر از ما به انجا رسیده بود


جاگیر میشویم و بساطمان را پهن میکنیم.ناهار میخوریم و خبر میرسد که یک ماشین بلوک امده در محل پروژه و باید برویم و تخلیه اش کنیم.

یکی از شلوار های قدیمی که کهنه شده بود را به عنوان لباس کار با خودم اورده بودم.پوشیدمش.چند نفر از بچه ها دور هم جمع شده بودند و در مورد پروژه های اردوی جهادی امسال حرف میزدند و من هم سریع رفتم کنارشان بنشینم که ببینم قضیه از چه قرار است.
نشستن ناگهانی من همانا و شنیدن صدای جر خوردن شلوار هم همانا!
هم بند دلم پاره شد و هم تنها شلوارم!


با گام هایی کوچک و ظریفانه به سمت محل تخلیه بلوک ها روانه شدم!
گاهی باید ادم یک توسری بخورد انگار که در کارهایش با احتیاط رفتار کند.منتها من زیر لگد های زمانه له شدم با این مصیبت!

ماشین بلوک ها گیر میکند توی گل و لای جاده!سنگینی ماشین نمیگذارد که ماشین جلوتر بیاید.همانجا دو صف تشکیل میدهیم و شروع میکنیم به خالی کردن بلوک ها

اهالی روستا از راه میرسند یکی یکی با همه بچه ها روبوسی میکنند و کلی هم تشکر بلوک ها را که خالی کردیم اقا امیرحسین مسیول اردو می اید و کار هایی که باید انجام بدهیم را توضیح میدهد.


اطراف روستا کامل با درخت های زرشک پوشیده شده و فعالیت همه مردم روستا کشاورزی و تولید زرشک است.این چند سال اخیر و خشک سالی ها کلی به کشاورزیشان صدمه زده و وظیفه ما ساخت یک استخر آب و انتقال آب آن به زمین های زراعی روستاست

تا اذان مغرب به گشت و گذار میان درختان زرشک سپری میشود.تیغ های پدر مادر داری دارد ادم را بگیرد عمرا اگر رهایش کند!

یک روحانی کم سن و سال از قم امده توی اردویمان.انقدر کلامش به دل مینشیند که همان اول همه دور و برش جمع میشوند.موقع خالی کردن بلوک ها هم سریع عمامه و عبا و قبا را در اورد خودش را انداخت بین بچه ها. این به آن در!


میروم بین بچه های فرهنگی و برای اماده کردن نشریه ها و بسته های فرهنگی کمکشان میکنم
همینجا اعلام میکنم(!) به یک فوتوشاب کار تمام وقت برای اردوی جهادی تابستان نیازمندیم!

توی خاطرات اربعین از موکب گفتم.از اینکه یکی از بچه ها همراه پدرش به موکب امده بود.به رسم پسر شجاع و پدر پسر شجاع ما هم به اسم یاشار و بابای یاشار میشناختیمشان!

مراسم افتتاحیه شروع میشود و حرف ها زده.اخر کاری هر کسی شروع میکند به معرفی کردن خودش.یکی از بچه ها میگوید که دوماه است که انصراف داده از دانشگاه.صدای احسنت احسنت است که فضای حسینیه را پر میکند.یکهو بابای یاشار در می اید و میگوید که خوب کردی!مگر پسر من که چهار سال درس خوند چه گلی به سرم زد؟!!!

هر شب مراسم واقعه خوانی برای بچه ها گذاشته اند.سوره واقعه را میخوانیم و چراغ هارا خاموش میکنند.
وقتی که ساعت ده خاموشی باشد باید به این فکر کرد که فردا چه بلایی میخواهند به سرمان بیاورند!!!







یا مَعْشَر الشِّیعَةِ إنَّکمْ قَدْ نُسِبْتُمْ إلَینا کونُوا لَنا زَیْناً وَ لا تَکونُوا عَلَیْنا شَیْناً...

ما را در سایت یا مَعْشَر الشِّیعَةِ إنَّکمْ قَدْ نُسِبْتُمْ إلَینا کونُوا لَنا زَیْناً وَ لا تَکونُوا عَلَیْنا شَیْناً دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 112 تاريخ: شنبه 5 فروردين 1396 ساعت: 10:23

صفحه بندی