من یک بچه سوسول هستم

خرید بک لینک
همان اول کاری اردوی مشهد بردندمان و حسابی نمک گیرمان کردند.بعدش دو سه باری هم اردوی قم جمکران قسمتمان شد و ایضا یک اردوی راهیان درست و حسابی و مشتی!
توی تک تک اردوها از یک چیز خاص حرف میزدند.یک اردوی ناب تر و مهمانی خصوصی تر!همش از شهیدی میگفتند که موقع انجام ماموریت ماشینش توی یک شب تابستانی میرود ته دره کوهستان های چهارمحال و بختیاری.همش توی گوشمان از کسی میگفتند که با یک مزدای تک کابین تا خود خدا را یک فرمانه رفت!

حالا ک یکی یکی دارند مسیولیت های اردوی جهادی را پخش میکنند یک نفر برای رسانه می اید سراغم.یک نفر برای فرهنگی.یک نفر برای علمی و حتی اقا مصطفی ک موکب را هنوز خوب یادش هست برای کار عمرانی!
و من در جواب تمام "امدنی هستی؟ " ها فقط باید یک "نه!قسمت نیست" بگویم!
یک "قسمت نیست" که پشتش یک عالمه بغض خوابیده.یک عالمه طناب که محکم ادم را بسته به زمین که اجازه تحرک به ادم نمی دهد.طناب هایی از جنس دلبستگی.از جنس سال تحویلی کنار خانواده.از جنس محبت.از جنس چهره هایی که دوماه میشود ندیده ای شان.

انقدر سفت چسبیده ام به زمین که دیگر رمق دست به زانو گرفتن ندارم
هی فکر میکنم به انهمه 18 ساله ای که روی قبر های سفید گلزار شهدا نوشته شده.به ان تابوتی فکر میکنم که توی محمودوند بود و با ماژیک قرمز رویش نوشته بودند 18 ساله.همش فکر میکنم که چطوری این طناب های محکم محبت را بریدند؟چطوری دست به زانو تکیه دادند و بلند شدند؟مگر یا علی شان را با چه تجوید و مخرجی ادا کردند؟

حسابی به زمین سفت چسبیده ام چشمانم مسیری را میبیند که توان حرکت به سمتش را ندارم.ای کاش دستی بیاید و همه ی طناب هایی که برای خودم درست کرده ام را ببرد و دستی روی دل های کسانی بکشد که باید یک بله بگویند.فقط یک بله!


خیلی شعاری شده ولی خوب زندگی اگر شعاری نباشد که بوی تعفن میگیرد.مثل همین بویی که هر روز توی خیابان های شهر استشمام میکنیم



یا مَعْشَر الشِّیعَةِ إنَّکمْ قَدْ نُسِبْتُمْ إلَینا کونُوا لَنا زَیْناً وَ لا تَکونُوا عَلَیْنا شَیْناً...

ما را در سایت یا مَعْشَر الشِّیعَةِ إنَّکمْ قَدْ نُسِبْتُمْ إلَینا کونُوا لَنا زَیْناً وَ لا تَکونُوا عَلَیْنا شَیْناً دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 54 تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 15:27

صفحه بندی