داستان اربعین 8

خرید بک لینک

صبح با صدای اقا سجاد بیدارم میشویم.تصمیمم را گرفتم تا بعد از ظهر موکب میمانم و انشالله راه می افتم سمت کربلا


کارها به روال روز های گذشته طی میشود.یکی از مصیبت های موکب اب است. ماشین های نفتکش را اورده اند کرده اند مسیول حمل اب!هر روز توی مسیر این ماشین ها تردد میکنند و مسیولان موکب باید بدوند دنبال تانکر و به زور برای موکب اب بگیرند.

داشتیم شلغم پاک میکردیم که یکی از این تانکر ها سر رسید از توی اشپزخانه اقا حسین داد زد که یک نفر تانکر را بگیرد.همانجا کار را رها کردم و افتادم دنبال تانکر حمل اب! راننده خیلی بد نگاهم کرد و اخر رضایت داد و ایستاد.وقتی برمیگشتم سمت بجه ها دیدم همه دارند به من میخندند و به دستم اشاره میکنند.تازه فهمیدم که جرریان چیست.با همان چاقوی بزرگی که شلغم هارا پاک میکردیم دویده بودم سمت راننده تانکر!بنده خدا حق داشت که بد نکاه کند!


ابتکار تیم نانوایی انجایی رخ نشون داد که بساط نون درست کردن رو جمع کردند و به جای اون شروع کردند با ارد ها پیراشکی درست کردن!عجب چیز خفنی بود!


یاشار یکی از هم دانشگاهی هاست که با پدرش به پیاده روی امده.شب قبل ساعت دوازده شب حرکت کرد سمت کربلا و ساعت نه صبح برگشت موکب و خوابید.از وقتی که یاشار رسید باباش دور و برش قربان بلایش میرود یک کارتون برداشته و بادش میزند و پشه ها را از دور و برش دور میکند.برایش یک ناهار گرفته بود و همینطور که بادش میزد منتظر بود از خواب بیدار شود.

ادم محو میشود در این پدر.چقدر ماه است!


ناهار به رسم مذکور داده شد و وقت وقت خداحافظی رسید



یکی یکی با بچه های موکب خداحافظی کرم.همه جمع شده بودند برای بدرقه که اقا حسین امد.یکهو کفتم اقا حسین میدانی من از موکب چی یاد گرفتم؟یکهو فضا جدی شد و پرسید:نه بگو چی یاد گرفتی؟

من هم با نهایت بی شرمی گفتم که: "موکب ایرانی و عراقی ندارد،هردوتاشون کثیفند!"

همه پخش زمین میشوند!


اماده حرکت میشوم که بزنم توی دل غروب غم انگیز عراق که یکهو رضا هم تصمیم میگرد بیاید.میرود و و وسایلش را جمع میکند و می اید.کیسه خواب مذکور را هم!


حرکت میکنیم و میرویم که میرویم.


برای اذان مغرب توی موکب شبکه افق!!! توقف میکنیم.یکهو وسط نماز اعلام میکنند که استان قدس رضوی برای زایران اربعین هدیه ای فرستاده

به هر کداممان یک عطر حرم میدهند.با یک دم تا خود خود ضریح میرویم



خسته ایم و له و لورده!ساعت حدود 11 کم می اوریم.میرویم و کف یک موکب ایرانی مینشینیم همینطور دارند روی پرده با پروژکتور نمایش میدهند.یکهو مداحی "منم باید برم "رضا نریمانی را پخش میکنند و یکی یکی عکس شهدای مدافع حرم رد میشود.راستش جوری جو گیر میشویم که تا خود کربلا بکوب میرویم.


نزدیک کربلا که میشودی قشنگ معلوم است که حرم کجاست.اسمان بالای بین الحرمین پر از نور است.یک جور خاصی میدرخشد.یک جور خیلی خیلی خاصی!


ساعت حدود دو است که میرسیم به کربلا.ارام ارام مسیر را میرویم تا میرسیم به بین الحرمین.شلوغ است ولی خوب خودمان را جا میدهیم یک گوشه و ...


یه یاد همه بودم.چه انهایی که اینجایند و چه انهایی که توی دنیای واقعی.


نماز صبح را میخوانیم و راه می افتیم سمت گاراژ جوده.راه من و رضا از هم جدا میشود.رضا میرود مهران و شلمچه


دیگر رمق چانه زنی نمانده اولین ماشین را سوار میشوم.یک ون سفید.خدایا مارا سالم به مقصد برسان


گویی که راننده شیعه نیست.خیلی اذیت میکند.چ برای نماز و چه برای کارهای دیگر.


ماشینش وسط راه خراب میشود.گویی که موتور بالکل رفته!میخواهیم وسط راه ماشین بگیریم که دوستانش میرسند و دعوا ...


با یک ماشین دیگر حرکت میکنیم.ساعت ده شب میرسیم شلمچه.مسیری که ته تهش باید هشت ساعته طی شود برای ما 16 ساعته طی میشود


الهی که من فدای خاک وطنم بشوم.

خدایا برای این ارامش شکر

برای این امنیت

برای این زیبایی

خدایا برای اینکه ما ایران را داریم شکر


همانجا توی مرز مینشنیم توی ماشین هایی که از شهرمان میگذرند و


ساعت چهار صبح، مردی با موهای سپید جوگندمی در استانه در به اغوشم میکشد.





پ.ن:با نام خدا شروع شد و چه چیزی زیبا تر از اینکه با امام حسین به پایان برسد

به نظرم باید به کار فطرس همینجا پایان داد

هر قصه ای را باید یک جا تمام کرد و با شکوه کرکره ها را کشید پایین و رفت

خدا حافظتان.ان شالله




یا مَعْشَر الشِّیعَةِ إنَّکمْ قَدْ نُسِبْتُمْ إلَینا کونُوا لَنا زَیْناً وَ لا تَکونُوا عَلَیْنا شَیْناً...

ما را در سایت یا مَعْشَر الشِّیعَةِ إنَّکمْ قَدْ نُسِبْتُمْ إلَینا کونُوا لَنا زَیْناً وَ لا تَکونُوا عَلَیْنا شَیْناً دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 100 تاريخ: چهارشنبه 27 بهمن 1395 ساعت: 21:33

صفحه بندی