جهادی نوشت 1

خرید بک لینک

برای بار اخر زور خودم را زدم.کلی با خانواده صحبت کردم و به نتیجه ای نرسیدیم.راضی نبودند.دلم گرفته بود و داشتم روی تختم خفه میشدم.تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که هرچه دق دلی هست توی وبلاگ خالی کنم.

چمدان را کف اتاق پهن کرده بودم و یکی یکی لباس ها و سوغاتی هارا میچیدم توی چمدان.قرار بود دو شنبه عصر بروم خانه دایی که با آن ها برگردم شهرمان


خسته و بی تاب دراز کشیدم روی تخت پرده را کشیدم و ...


بعد نماز صبح یکهو خوابم میبرد و نیم ساعت قبل از کلاس بیدار میشوم.گوشی را برمیدارم و میبینم که بابا اس ام اس داده و اجازه رفتن را صادر کرده!میدانستم که از ته دل نیست.ناراحتند از رفتنم...


بعد از کلاس زنگ میزنم به بابا و صحبت میکنیم اینبار دیگر با رضایت تمام تا قبل از سال تحویل را اجازه میدهد!این وسط خواهری هست که میخواهد قلم پاهایم را خرد کند!


سریع اسمم را توی لیست مینویسم.چهارتا لباس و مقادیری چفیه را میچپانم توی کوله و باقی را توی چمدان جا میدهم.دانشگاه تعطیل شده و با اقا خلیل که مسیول فرهنگی اردوی امسال است میرویم دفتر مرکزی بسیج.

شش هفت نفر ادم گنده از پس یک فوتوشاپ برنمی ایند!لامصب خیلی حوصله میخواهد!


یک عالمه کتاب درسی از این خیریه و ان خیریه جمع کرده اند برای بچه های روستا.یک کاغذ میدهند دست من و میگویند هفت هشت تا کتاب رمان درست و حسابی بنویس که بچه ها توی اردو بیکار نباشند و بخوانندشان


کارهای فرهنگی اردو تمام میشود.دست چمدان سی کیلویی ام را میگیرم و میزنم توی دل خیابان هایی که به خانه دایی میرسد!

لباس گرم ترم نیست و وسط راه باران شروع میکند به باریدن.فضا کاملا دو نفره است.آن هم در چ محله ایییی.من و چمدانم!


چمدان را میرسانم به دایی که ببردش شهرمان و خودم راهی خوابگاه میشوم.وقتی میرسم خوابگاه لباس هایم کاملا خییس است و گلویی که شروع کرده به درد گرفتن و سری که سر ناسازگاری دارد!


قرارمان ساعت 2 در ترمینال جنوب است.با چند نفر از هم سفر های خوابگاهی خودمان را میرسانیم به ترمینال جنوب.طبق معمول همیشه میان مسیولین اردو و راننده ها دعواست!


گفته بودم که دانشگاهمان یک شهید جهادی دارد.یکی از مسیولین 5 6 سال پیش اردوهای جهادی وقتی که کار اردو تمام میشود وقتی دارد وسایل را برمیگرداند تهران،نیمه های شب راه اصلی را پیدا میکند و تخته گاز تا خود خدا میرود.رسم شده که هر سال پدر و مادر این شهید از بهشت زهرا بچه های جهادی را راهی میکنند.مادر شهید برایمان الویه درست کرده بود.نمیدانم چ شد که راننده ما خر! شد و پایش را گرد توی یک کفش که من در مسیر نمی ایستم.چنین شد که نامرد های اتوبوس دیگر تمام الویه ها را قلع و قمع میکنند!


مقصد اردوی جهادی امسالمان یکی از روستا های اطراف بیرجند است.یعنی یکی از مناطق محروم خراسان جنوبی.


سه چهار تا روحانی همراه کاروان هفتاد نفره ماست.دو نفرشان توی اتوبوس ما بودند و دوتای دیگر در اتوبوس دیگر


اتوبوس دیگر از مسیر قم میرود تا دو نفر از روحانی های کاروان را انجا سوار کند و الویه هارا هم با خودش میبرد.میبرد که میبرد!!!

اتوبوس همینطور در مسیر پیش میرود.اخر سر در یکی از شهر های سمنان،ماشین برای نماز توقف میکند.مسیولین اردو میروند و برای ما بیچاره هایی که الویه گیرشان نیامده فلافل میخرند.


پسر فلافل فروش حرف هایی میزند که تا نیم ساعت توی اتوبوس همه مان سکوت اختیار میکنیم.

از شب عید میگفت و مغازه اجازه ای و صاحب مغازه نامردش.از یک بسته نانی میگفت که از صبح آن روز تا شبش فقط شش تایش فروخته شده بود.وقتی به اینجای داستان رسید پشت صفحه ای که فلافل ها را سرخ میکرد فقط اشک میریخت.میگفت شما که امدید و یکهو صد تا فلافل سفارش دادید زندگی من را نجات دادید!


ریز میشویم توی ماجرا.خدا نصف بچه هارا دیر میرساند ترمینال.یکی از راننده ها از کوره در میرود.یکی از اتوبوس ها از مسیر قم میرود.شام گیر ما نمی اید.اتوبوس انقدر در ترافیک گیر میکند که ما برای نماز کنار ان مغازه ی فلافل فروشی توقف کنیم.و اینقدر دقیق خدا روزی بنده اش را میرساند دم دستش.چقدر زیبا میشود وقتی ما میشویم مهره های روزی رسان خدا

یا مَعْشَر الشِّیعَةِ إنَّکمْ قَدْ نُسِبْتُمْ إلَینا کونُوا لَنا زَیْناً وَ لا تَکونُوا عَلَیْنا شَیْناً...

ما را در سایت یا مَعْشَر الشِّیعَةِ إنَّکمْ قَدْ نُسِبْتُمْ إلَینا کونُوا لَنا زَیْناً وَ لا تَکونُوا عَلَیْنا شَیْناً دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 43 تاريخ: شنبه 5 فروردين 1396 ساعت: 10:23

صفحه بندی