داستان اربعین 7

خرید بک لینک

کارها پشت سر هم و روتین انجام میشود.سیب زمینی پاک کردن.سیب شستن.لبو و شلغم پا کردن.سیب زمینی خلال کردن و دوباره حلقه به نقطه ی اول خود میرسد!


در به در دنبال اینترنت میگردم که به خانواده اطلاع بدهم که یکی دو روز دیرتر برمیگردم ولی مگر اینترنت پیدا میشود؟این امام زاده های قلابی وسط راه همه خراب بود.همه!


کار فلافل و سیب زمینی سرخ کرده تمام میشود.ظرف ها شسته میشود و کنار گذاشته میشود.دو تا سطل بزرگ سیب زمینی خلال شده اماده میشود برای فردا.نخود ها خیسانده میشود تا مواد فلافل فردا هم کم کم اماده شود.این وسط مسیول موکب یعنی اقا حسین تاکید زیادی دارد روی اینکه حتما همه ی مواد مورد نیاز موکب داخل خخود اشپزخانه و توسط همین بچه های دانشجو اماده شود.برای همین یک دستگاه چرخ گوشت از اینهایی که توی هر خانه ای هست را می اورد و میگذارد گوشه موکب.سرجمع طول و عرض و ارتفاعش نیم متر نمیشود! و ما دو تشت بزرگ ماده اولیه فلافل داریم یعنی به عبارتی چیزی حدود دو سه هزار فلافل!

برای درک عمق فاجعه همین را بگویم که سید میلاد ساعت از حوالی غروب مینشیند پای دستگاه و ...



لبو ها و شلغم هارا برای اخر شب گذاشته اند که خوب بپزد.


اشپزخانه خلوت خلوت شده و نشسته ایم و سیب زمینی پاک میکنیم.آن موکب روبرویی که پست قبل گفتته بودم را یادتان هست؟همانی که از هشت صبح دل بیتاب بنی فاطمه را گذاشته بود و ما را روانی میکرد.آن روز تا ساعت ده شب یکنفس با همین یک مداحی رو مخمان رژه میرفت!خدا ما را ببخشید و همچنین جناب بنی فاطمه مارا حلال کند.بالاخره ادم وقتی عصبی میشود هر حرفی به زبانش می اید ...




من را به نگهبانی از گنج های بی پایان اشپزخانه گماشته اند تا مبادا به تاراج برود همینطور میلرزم و دست توی اب یخ میکنم و شلغم های فردا صبح را میشویم که یک نفر با لباس نظامی از در اشپزخانه می اید داخل.قیافه اش که خیلی شبیه ایرانی هاست.با یک نمه لهجه میگوید که داداش این لبوهاتون کی اماده میشود؟

اقا حسین می اید داخل و تا جوان نظامی را میبیند سریع همدیگر را بغل میکنند و کلی تشریفات به جا می اورند و ...

آن طور که تعریف کردند یکی از فرمانده گردان های حشد است که مامور محافظت از پیاده روی شده.پدرش عراقی است و مادرش ایرانی.زمان صدام پدرش می اید ایران و همانجا ازدواج میکند.پدرش از فرماندهان سپاه بدر بوده کل هشت سال را توی جبهه با صدام جنگیده و حالا شده کله گنده ی حشد شعبی

از سن و رشته و دانشگاهم میپرسد نیمساعتی هم صحبت میشویم و این وسط یکی یکی بچه های قدیمی موکب می ایند و همان پروسه ی سلام و علیک و منظوم الیه تکرار میشود.اخر کار وقتی لبویش را خورد قصد رفتن کرد دستت میکند توی جیبش و یک پیشانی بند در می اورد و میدهد دستم! دعای خیر میکند و خدا حافظی میکند و میرود.


اولش قرار بود که اصلا موکب نمانم.حالا جوری زمینگیر شده ام که مگر میشود موکب را رها کنم؟قرار شده که شب را زود بخوابم و صبح زود تنهایی راه بیفتم سمت کربلا.اما مگر میشود؟



یا مَعْشَر الشِّیعَةِ إنَّکمْ قَدْ نُسِبْتُمْ إلَینا کونُوا لَنا زَیْناً وَ لا تَکونُوا عَلَیْنا شَیْناً...

ما را در سایت یا مَعْشَر الشِّیعَةِ إنَّکمْ قَدْ نُسِبْتُمْ إلَینا کونُوا لَنا زَیْناً وَ لا تَکونُوا عَلَیْنا شَیْناً دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 114 تاريخ: چهارشنبه 27 بهمن 1395 ساعت: 21:33

صفحه بندی