داستان اربعین 5

خرید بک لینک

با اذان صبح بیدار میشویم.همه مان با چشم های خواب الود به یکدیگر نگاه میکنیم و میخندیم.فقط قرار بود بیست دقیقه استراحت کنیم!

چیزی حدود 500 موکب مانده که امروز باید طی کنیم تا به موکب بچه ها برسیم.

نماز را که خواندیم راه افتادیم در مسیر

یک دفترچه بود که توی خانه ی اقا سجاد شروع کردم به پر کردنش.همه ی ادم هایی که میشناختم اسمشان توی این دفترچه بود.استاد ها همکلاسی ها دانشگاه و مدرسه.وبلاگی ها و حتی آن اقایی که توی ترمینال جنوب وقتی کوله ام را دید گفت برای پسر مریضم دعا کن!

دفترچه را باز کردم و یکی یکی اسم ها را میخواندم و برای هرکدامشان چند قدمی برمیداشتم.

بعضی ها بیشتر و بعضی ها کمتر.



سید و مصطفی درحال مداحی خواندنند.رضا و اقا سجاد هم مشغول صحبتند و من هم همینطور توی جاده انداخته ام و دارم میروم.


یک چیزی توی این سفر دیدم که تصمیم گرفتم هیچوقت فراموش نکنم!راستش خیلی دلم سر این قضیه شکست!خیلییی


فکر کنم دیگر صبرشان تمام شده.دفعه ی بعدی که بخواهم برای دستشویی بایستم قطعا تیر خلاصی را بهم میزنند!


توی مسیر تا میخواهم اب بخورم چهار نفری چشم غره میروند.


توی مسیر به یک موکبی میرسیم که ظاهرا زیر نظر استان قدس است.کنار امام زاده وای فای می ایستیم.نچ! این هم خراااب است!

همینطور که از کنار موکب استان قدس رد میشویم صدای خش خشی زیر پایم میشنوم.زیر پایم را نکاه میکنم.ای وای!بند دلم پاره شد!

قبل از اینکه ما برسیم اینجا اشترودل رضوی میدادند!


افتاب با تمام قدرت و شدت میتابد.

انقدر که دلم برای اقا مصطفی سوخت عهدم را هم شکستم.کیسه خواب رضا همینطور دست به دست میشود بین حضار.ای کاش از اتفاقات درس بگیریم و مسیول اشتباهاتمان باشیم


ساعت 11 از پا در می اییم!هوا گرم گرم است.طوری که چفیه خیس و اینجور چیزها دیگر جوابگو نیست.راه را کج میکنیم سمت موکب کنار جاده.توی سرم میزنم که سوسول نباشید راه بیاید.نچ!گوششان بدهکار نیست و هیچجوره قانع نمیشوند.


ساعت سه بالاخره به زور از خواب بیدارشان میکنم!


سرعت را زیاد کرده ایم.ایستاده ناهار را میخوریم و میرویم توی جاده ای که موکب ندارد تا این موکب های رنگارنگ گولمان نزنند!


چیزی که توی عراق ادم را دیوانه میکند سیگار کشیدنشان است.کل بعد از ظهر اعصابم برای ان بچه ی ده دوازده ساله ای که مثل یک اگزوز دود میداد بیرون بهم ریخت.


توی مسیر نجف تا کربلا بدست اوردن دو چیز از همه سخت تر است.یکی کباب و دومی نوشابه!

کنار جاده یک موکب خلوت پیدا میکنیم میرویم که نماز مغرب و عشایمان را بخوانیم به نماز که ایستادیم صاحب موکب امد و کنار هر کداممان یک لقمه گذاشت وقتی سلام را دادیم همه شیرجه رفتیم سمت لقمه ها. کباب بود!

از موکب میزنیم بیرون.جاده خلوت تر شده چند عمود ناقابل جلوتر نمیرویم که یک مرد میانسال عرب میپرد جلویمان و با لهجه عربی اش میگوید بفرمایید بفرمایید.به هرکداممان یک نوشابه میدهد!

ایا ایمان نمی اورید؟


میرسیم به عمود 902.موکب شباب المقاومه.موکبی که از سه سال پیش به همت دانشجویان دانشگاه های تهران ساخته میشود.قرار است باقی بچه ها توی موکب بمانند و کار کنند و من فردا صبح حرکت کنم سمت کربلا و زود بروم سمت شلمچه.


میرسیم موکب استقبال گرمی میشود و هرکه میفهمد ورودی 95 هستیم به من و رضا میخندد.جوری که انگار خودشان از سال دوم وارد دانشگاه شده اند!


داریم میرویم که وسایلمان را بگذاریم توی چادر خدام.یک نفر جلویمان را میگیرد که اینجا مخصوص خدام است!

یکهو اقا سجاد را که میبیند کلی عذرخواهی میکند و در چادر را کنار میزند تا برویم داخل


توی یک موکب از همه چیز مهمتر لباس ان موکب است.آن لباس را که داشته باشی دیگر هیچ دری به روی تو بسته نیست.و این چنین بود که ما نشان میتی کومان را تحویل گرفتیم!


با اقا سجاد میرویم سمت اشپزخانه موکب.بسته های خرما و کشمش و بیسکوییت و کیک و ... روی هم چیده شده.

و بهشت اینجاست.من از اینجا بیرون نخواهم رفت!

از انهم محتوای زیبای اشپزخانه دو گونی شلغم دادند دست ما و ایضا یک گونی پیاز.شاید رستکار شویم!


اقا سجاد از تهران سه عدد تنور سفارش داده بود و فرستاده بود مهران و از مهران هم اورده بودندش موکب.


سجاد،مردی که مویش را پای تنور سپید کرد!

ییک عالمه ارد گوشه موکب جا خوش کرده که قرار است تبدیل به نان شود!


کار شلغم ها و پیاز ها به پایان میرسد.


کمرم شکست!موکب ما دستشویی ندارد!ای واااای



اقا حسین جوان بییست و چند ساله ای که کارهای موکب را میچرخاند.یک دیگ پر از نخود و پیاز میدهد دست ما که برویم موکب بقلی و با دستگاه چرخ گوشتشان اینها را چرخ کنند!

گویا که برنامه فلافل هم برپاست.موکب بهشت خدا روی زمین است!


جدای از شوخی ها باید بگویم که هیچ چیز تجربه موکب نمیشود.هیچ چیز.

قرار شده بود که فردا صبح راه بیفتم سمت کربلا.اقا سجاد همش میگوید که اگر توی موکب نیمساعت هم بمانی دیگر نمیتوانی از ان جدا شوی.

دارم فکر میکنم که مثلا تا فردا ظهرش موکب بمانم و بعد از ظهر به سمت کربلا حرکت کنم!!!





یا مَعْشَر الشِّیعَةِ إنَّکمْ قَدْ نُسِبْتُمْ إلَینا کونُوا لَنا زَیْناً وَ لا تَکونُوا عَلَیْنا شَیْناً...

ما را در سایت یا مَعْشَر الشِّیعَةِ إنَّکمْ قَدْ نُسِبْتُمْ إلَینا کونُوا لَنا زَیْناً وَ لا تَکونُوا عَلَیْنا شَیْناً دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 17 تاريخ: دوشنبه 20 دی 1395 ساعت: 22:55

صفحه بندی