آرش

خرید بک لینک
سوم راهنمایی که وارد مدرسه جدید شدم با او اشنا شدم.یک درسخوان به تمام معنا بود.خیلی زود با هم دوست شدیم همینطور این دوستی ادامه پیدا کرد تا سال اول دبیرستان که قرار شده بود پدرش انتقالی بگیرد برای یک شهر دیگر
دوستان نزدیکش تقریبا من و 6 نفر دیگر بودند.یک شب کافی شاپ دعوتمان کرد و به قول معروف مهمانی خداحافظی بگیرد.شماره تک تکمان را گرفت و رفت.
و من هیچ شماره ای از او نداشتم.همینطور هر روز منتظر زنگ زدنش بودم.از شما چه پنهان یک هفته قبل از تولدم تا یک هفته بعد از تولدم موبایلم را از خودم جدا نمیکردم که مبادا ارش زنگ بزند و من گوشی را جواب ندهم.اما ارش روز تولدم زنگ نزد.همانطور که روز های بعد از آن هم. و من همینطور از باقی همکلاسی ها میشنیدم که تعریف میکردند که آرش زنگ زده بود و کلی حرف زده بودند و ...
کلی سعی کردم شماره اش را گیربیاورم.با خودم میگفتم لابد شماره ام را ندارد ولی هرچه کردم نشد که نشد.یادم هست که آن روزها بدجوری دلم شکست
گذشت و گذشت بعد از 4 سال! دیشب که گوشی ام زنگ خورد و شماره ناشناس را دیدم دودل بودم بین جواب دادن و ندادن.منتها همیشه از چیز های غیر منتظره استقبال میکنم.گوشی را برداشتم یک صدای کت و کلفت از پشت تلفن سلام کردو پرسید همراه اقای فلانی؟
تمام طول صحبت میخندید و عذرخواهی میکرد از روز هایی که باید زنگ میزده ولی نزده.از خاطرات راهنمایی گفت.از اینکه چطور با رتبه ی دورقمی اش انتخب رشته ی بدی انجام داد و حالا صنعتی اصفهان درس میخواند.
خیلی از تماس گرفتنش خوشحال شدم شماره اش را هم ذخیره کردم تا هر از چندگاهی حال و احوالی ازش بپرسم اما راستش دیگر منتظر زنگ زدنش نبودم.دیگر انتظارش را نداشتم.این حجم از خوشحالی فقط از ان جهت بود که یکهو پرت شدم به خاطرات ریز و درشت دوران مدرسه.
کاش یاد بگیریم هیچوقت دیر نکنیم.شاید یه زنگ زدن ساده باشد و یا یک پیامک خیلی کوچک که جلوی خیلی دل شکستن هارا بگیرد البته تا دیر نشده!
یا مَعْشَر الشِّیعَةِ إنَّکمْ قَدْ نُسِبْتُمْ إلَینا کونُوا لَنا زَیْناً وَ لا تَکونُوا عَلَیْنا شَیْناً...

ما را در سایت یا مَعْشَر الشِّیعَةِ إنَّکمْ قَدْ نُسِبْتُمْ إلَینا کونُوا لَنا زَیْناً وَ لا تَکونُوا عَلَیْنا شَیْناً دنبال می‌کنید

برچسب: آرش صادقی,آرش,آرش نراقی, نویسنده: بازدید: 23 تاريخ: دوشنبه 20 دی 1395 ساعت: 22:55

صفحه بندی